شهادت مولی متقیان علی ع برعموم شیعیان جهان تسلیت باد!
|
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى |
|
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند |
|
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند |
|
اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند |

|
چه مبارك سحرى بود و چه فرخنده شبى |
|
آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند |
|
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند |
|
اندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند |

وصاياى على (ع ) به امام حسن (ع)
فجيع عقيلى گويد: حسن بن على بن ابى طالب عليهماالسلام فرمود: چون هنگام وفات پدرم رسيد شروع به وصيت نمود، فرمود: اين ها مطالبى است كه على بن ابى طالب برادر محمد رسول خدا و پسر عمو و وصى و همدم و همراه او بدان وصيت و سفارش نموده است . و آغاز وصيتم اين است كه گواهى مى دهم معبودى جز الله نيست ، و محمد فرستاده خدا و برگزيده اوست ، خداوند او را با علم خود اختيار كرد، و او را براى اختيار و انتخاب خود برگزيد (گواهى مى دهم ) كه خداوند مردگان را از قبرها برانگيزاند، و از مردم در مورد اعمالشان باز خواست مى كند، و او به آن چه در سينه ها نهان است داناست .
ادامه>
كلينى و سيد رضى به سندهاى معتبر روايت كرده اند كه چون اميرالمؤ منين (ع ) را ضربت زدند اصحاب آن حضرت بر دور او جمع شدند و گفتند، يا على ! وصيت كن ، حضرت فرمود: بالش براى من بياوريد و مرا تكيه دهيد. پس فرمود: حمد مى كنم خدا را به حمدى كه در خور بزرگوارى اوست و او مى پسندد، در حالتى كه متابعت كننده ام امر او را و شهادت مى دهم به يگانگى خداوند واحد احد صمد، چنانچه خود را به آن وصف نموده است ، ايها الناس هر كس در گريختنش مى رسد به آنچه از آن مى گريزد، و هر جانى را مى كشند به سوى اجل مقدرش ، و از مرگ گريختن عين رسيدن به مرگ است ، و چه بسيار تفكر كردم در ايام روزگار و تفكر نمودم در مكنون علم قضا و قدر پروردگار، آن علمى است كه حق تعالى نخواسته است كه ظاهر گردد و در پرده هاى غيب مكنون است .
شب آخر حيات امام

چون شب بيست و يكم شد، فرزندان و اهل بيت خود را جمع كرد، ايشان را وداع كرد فرمود كه : خدا خليفه من است بر شما، او بس است مرا و نيكو وكيلى است ، پس ايشان را وصيت به خيرات فرمود. در آن شب اثر زهر بر بدن مباركش بسيار ظاهر شده بود، هر چند خوردنى و آشاميدنى آوردند تناول نفرمود، لب هاى مباركش به ذكر خدا حركت مى كرد، مانند مرواريد عرق از جبين مى ريخت ، به دست مبارك خود پاك مى كرد و مى گفت : شنيدم از رسول خدا (ص ) كه چون نزديك وفات مؤ من مى شود، عرق مى كند جبين او مانند مرواريدتر، و ناله او ساكن مى شود
ادامه>>
دنیا گذران است – سخنان ازمولی علی ع
أَيُّهَا النَّاسُ، إِنَّمَا الدُّنْيَا دَارُ مَجَاز، وَ الاْخِرَةُ دَارُ قَرَار، فَخُذُوا مِنْ مَمَرِّكُمْ لِمَقَرِّكُمْ، وَ لاَ تَهْتِكُوا أَسْتَارَكُمْ عِنْدَ مَنْ يَعْلَمُ أَسْرَارَكُمْ، وَ أَخْرِجُوا مِنَ الدُّنْيَا قُلُوبَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ تَخْرُجَ مِنْهَا أَبْدَانُكُمْ، فَفِيهَا اخْتُبِرْتُمْ، وَ لِغَيْرِهَا خُلِقْتُمْ. إِنَّ الْمَرْءَ إِذَا هَلَكَ قَالَ النَّاسُ: مَا تَرَكَ؟ وَ قَالَتِ الْمَلاَئِكَةُ: مَا قَدَّمَ؟ لِلّهِ آبَاؤُكُمْ! فَقَدِّمُوا بَعْضاً يَكُنْ لَكُمْ قَرْضاً، وَ لاَ تُخْلِفُوا كُلاًّ فَيَكُونَ فَرْضاً عَلَيْكُمْ
اى مردم! دنيا تنها سراى عبور است و آخرت خانه جاودانه، حال كه چنين است از اين گذرگاه خود براى محل استقرار خويش (در آخرت)، توشه برگيريد و پرده هاى خويش را در پيش كسى كه از اسرارتان آگاه است ندريد و قلوبتان را از دنيا خارج كنيد پيش از آنكه بدنهايتان از آن خارج شود، چرا كه شما در دنيا آزمايش مى شويد و براى غير آن، آفريده شده ايد. هنگامى كه انسان مى ميرد، مردم مى گويند چه چيز باقى گذاشت؟ ولى فرشتگان مى گويند چه چيز پيش از خود فرستاد؟ خدا پدرتان را رحمت كند بخشى از ثروت خود را از پيش بفرستيد تا به عنوان قرض (نزد خدا) براى شما باقى بماند و همه را براى بعد از خود نگذاريد كه مسئوليت سنگينى بر دوش شما خواهد گذارد... ادامه.>>
درد دل باچاه:

ميثم مى گويد: شبى از شب ها على (ع ) مرا با خود از كوفه بيرون برد تا رسيديم به بيابانى آن جا خطى كشيد و به من فرمود: از اين خط تجاوز نكن ، مرا گذاشت و خود رفت . آن شب شب تاريكى بود. من با خود گفتم . عجيب ، مولاى خودم را در اين بيابان تنها گذاشتم با آن كه او دشمنى زيادى دارد به خدا قسم كه دنبال او خواهم رفت تا از او باخبر باشم . پس به جستجوى آن حضرت پرداختم . او را در حالى يافتم كه سر خود را تا نصف بدن در چاهى كرده با چاه گفتگو مى كند، همين كه امام آمدن مرا احساس كرد فرمود: كيستى ؟
عرض كردم : ميثم .
فرمود: آيا نگفتم از خط تجاوز مكن . گفت : سرور من ، ترسيدم خدا نكرده از دشمنان به شما آسيبى برسد، دلم طاقت نياورد.
فرمود: آيا چيزى شنيدى از آن چه مى گفتم .
عرض كردم : نه
فرمود:اى ميثم ،
|
و فى الصدر لبانات |
|
اذا ضاق لها صدرى |
|
نكت الارض بالكف |
|
و ابديت لها سرى |
|
فمهما تنبت الارض |
|
فذاك النبت من بذرى |
در سينه من اسرارى است ، وقتى كه دلم از جهت آنها تنگ مى شود زمين را با دستم مى كنم ، راز دلم را ظاهر مى نمايم پس هر وقتى كه بروياند آن زمين گياهى را، از آن تخمى است كه من كاشته ام